Skip to content
زمان مطالعه: 19 دقیقه
درسگفتار تاریخ شفاهی زنان | جلسه‌ی چهارم، ۲۸ نوامبر ۲۰۲۵
چگونه زنان و گروه‌های در حاشیه به‌ واسطه‌ی روایت از ابژه به سوژه‌ی تاریخ تبدیل می‌شوند؟
نویسنده‌ی متن و مدرس دوره: زهرا موسوی

مقدمه

تا این مرحله، مروری بر تعاریف، تاریخچه، زمینه‌ها، روش‌ها و چگونگی روی کار آمدن و رونق گرفتن تاریخ شفاهی به‌ طور کل و تاریخ شفاهی زنان به‌ طور خاص داشتیم. در جلسات پیشین، به‌ صورت فشرده به آبش‌خورهای نظری تاریخ شفاهی از منظر آرای فمینیستی ماتریالیستی و تفکر انتقادی پرداختیم. هم‌چنین در این درسگفتارها پی بردیم که برخلاف ذهنیت غالب، آن‌چه غیاب یا سکوت تاریخی فرودستان خاصه زنان نامیده می‌شود را می‌بایست به‌ مثابه‌ی برساخت اجتماعی، واقعیتی غیرذاتی و متقاطع (اینترسکشنال)[۱] و در پرتو فهم گره‌گاه‌هایی چون جنسیت، طبقه، قومیت و دیگر ساختارهای سلطه و سرکوب بر موقعیت اجتماعی افراد در مناسبات قدرت درک کرد. ما دانستیم که تاریخ رسمی مشمول بایگانی‌ها، مستندات و منابع آن‌ تابع منطق مبادله‌ی قدرت ــ چرخه‌ی عرضه، تقاضا و مصرف ــ است و آن‌چه «فقدان» مشارکت و بازنمایی این گروه‌های در حاشیه خوانده می‌شود، دلایل و دلالت‌های مادی و اجتماعی دارد. ما دریافتیم که سکوت متون مکتوب تاریخی در قبال زنان، «گواه خاموشی» بر چهره‌ی مبدل تاریخ رسمی و برساخت‌های قدرت سرکوب‌گر در متن بومی و نیز نظام‌های فکری و معرفتی سرکوب‌گر استعماری و شبه‌ استعماری قدرت در سطح منطقه‌ای و جهانی است.

هم‌چنین تا این‌دم، با نقدها و نظریه‌های انتقادی و رهایی‌بخش از جمله «فمینیسم سیاه»[۲]، «مطالعات فرودستان»[۳] و «تاریخ از پایین»[۴] و زیرشاخه‌های مطالعاتی آن از جمله تاریخ شفاهی زنان آشنا شدیم. نظرگاه‌هایی که مساله‌ی «تکوین تاریخ» و «عاملیت تاریخی» را فرای دوگانه‌ی ابژه/سوژه در پس‌زمینه‌های اجتماعی آن جست‌وجو می‌کنند و با بازخوانی انتقادی منابع موجود و مکتوب تاریخی، امر تاریخی را در نی در لای سطور تاریخ رسمی که در لابلای سکوت‌ها و غیاب‌‌های تاریخی می‌کاوند. در جلسات پیشین هم‌چنان در باره‌ی نقش شاخص‌هایی چون حافظه، زبان، بدن و گفتار به‌ مثابه‌ی ابزار و امکان مقاومت متکثر در تاریخ فرودستان و زنان اشاره شد.

در جلسه‌ی چهارم، به‌ رغم تفاسیر نئولیبرال از تاریخ به‌ شیوه‌هایی که زنان و دیگر فرودستان تاریخ رسمی به‌ مدد آن موقعیت‌شان تاریخ را دچار جهش و جابه‌جایی می‌کنند، تمرکز خواهیم کرد. این جلسه پیرامون این پرسش بنیادین می‌چرخد که زنان و دیگر فرودستان تاریخ چگونه با ارایه‌ی روایت‌ و هویت‌های روایی ذیل خوانش‌های شفاهی، بدیل و رادیکال از تاریخ، گفتمان و هژمونی مسلط ایدئولو‌ژیک و مردسالار را تعدیل و باز تفسیر کردند. همین‌سان، در این جلسه یادآور می‌شویم که طی دهه‌های پسین ــ چنان‌چه در قالب جنبش زنان افغانستان در برابر طالبان و جنبش ژینا در ایران شاهد آنیم ــ زنان در گامی بلند از ابژه‌ی تاریخ به سو‌ژه‌ی تاریخ ارتقا یافتند. در این جلسه تلاش می‌شود که نیروها و نگرش‌های تاریخی‌ای که زنان منطقه را به مثابه‌ی غایبان و صغیران تاریخ فرض می‌گیرد، بشناسیم و بالقوگی این گروه‌ها برای کنش تاریخی در ایجاد برساخت نظم و نظرگاه‌های جایگزین را از رهگذر بررسی اهمیت روایت و روایت‌گری تاریخی مرور ‌کنیم.

پیشینه‌ی تاریخی

برای فهم دقیق‌تر موقعیت تاریخی اکنون و این زمان زنان در برابر طالبان، نخست می‌بایست مسیر تکوین آن در افغانستان مشمول فرازهای سیاسی و تاریخی در بازه-زمانی دست‌کم یک‌ قرن معاصر این کشور را مطالعه و مرور کرد. از جهاتی عمر روایت تاریخی مسلط و نئولیبرال مبنی بر هم‌پوشان کردن زن افغانستان ذیل ترکیب «زن افغان»[۵] و قربانی‌پنداری وی، در پی تحولات سیاسی پس از ۱۱ سپتامبر پیرو سیاست‌های بوش[۶] و کاخ سفید جرقه خورد. در این قرائت که در کانون بسیاری از فعالیت‌های محافل حقوق ‌بشری و رسانه‌های جریان اصلی سرمایه‌داری جهانی قرار دارد، شاهد خلق فیگور منفعل و مفنک از واقعیت اجتماعی ذیل «زن افغان» هستیم که نیازمند نجات‌بخش بیرونی‌ است. برای فهم الگوهای انسجام‌بخش این الگوی تاریخی می‌بایست در فرصتی مجزا به‌ صورت جامع به مباحث ژئوپلیتیک و اقتصادی سیاسی آن از زمان ایجاد و ابقای مرزهای سیاسی‌ افغانستان پرداخت که بحث درازدامنی‌ است و در این مقال و مجال نمی‌گنجد. از این‌رو، در این بحث تنها به بستر تاریخی شکل‌گیری این فیگور نمادین بر اساس خط و ربط آن از رهگذر آن فرازهای سیاسی در یک سده‌ی اخیر اشاره می‌شود که به مساله‌ی زنان، سوژگی و روایت تاریخی مرتبط است. در نتیجه و با مطالعه‌ی دقیق تاریخ معاصر افغانستان با کمی اغماض به چند نکته‌ی بنیادین می‌توان اشاره کرد:

یک: جغرافیای سیاسی که به‌ نام افغانستان امروز شناخته می‌شود، در پیوند مستقیم با تحولات سیاسی و اقتصادی در اروپا و به‌ طور مشخص انگلستانِ وقت از جمله آغاز مدرنیزاسیون[۷]، سیاست‌های ملی‌سازی و گفتمان ناسیونالیستی در سطح داخلی و اجرا و رونق سیاست‌های استعماری در سطح بیرونی در اواخر قرن نوزده و آغاز قرن بیست و در حواشی جنگ‌های جهانی اول و دوم ایجاد شده است. از این‌جهت، بدیهی‌ است که پیامدهای این تحولات از جمله ظهور و افول جنبش مشروطه، برنامه‌های حاکمان وقت برای دولت ـ ملت‌سازی، تلاشی برای ایجاد هویت، زبان، نمادهای ملی و ناسیونالیستی و … جسته‌وگریخته خروجی مستقیم و غیرمستقیم تاثیرپذیری ساختار قدرت وقت از سیاست‌گذاری‌های ابرقدرت‌های اروپایی وقت بوده است.

برای نمونه و به‌ عنوان عمده‌ترین تاثیرات این تحولات، می‌توان به تاثیر مستقیم تغییر نقشه‌ی منطقه در نتیجه‌‌ی گفتمان استعماری هند بریتانیایی وقت در نیمه‌‌ی دوم قرن ۱۹، برای شکل دادن به نظم و قلمرو نوین قدرت از جمله استقرار نظام شاهی ـ مشروطه، کودتاهای مکرر نظامی، جنگ سرد[۸] در قالب تقابل قطب‌بندی‌های ابرقدرت‌های وقت جهانی ذیل سوسیالیسم[۹]، امپریالیسم[۱۰] و استقرار ارتش سرخ[۱۱]، جنگ‌های داخلی، استقرار سرمایه‌داری نئولیبرالی در قالب جریان جهادی و ایدئولوژیک و در ادامه حمله‌ی نظامی غرب و حضور نیروهای ناتو پس از ۱۱ سپتامبر، روی کار آمدن جمهوریت و در فرجام امارت اشاره کرد. از این‌رو، ‍اشراف تاریخی به رویدادهای تاریخی یک‌ سده‌ی اخیر از روی کار آمدن نظام مشروطه ـ شاهی در دوران امانی و آغاز روند مدرنیزاسیون غربی، اعمال سیاست‌های دولت ـ ملت ذیل یک‌دست‌سازی هویتی، مذهبی، تباری و زبانی با شیوه‌های اغلب شبه‌‌استعماری در سطح داخلی مشمول غصب زمین، جابه‌جایی و کوچ‌های اجباری، اعمال سیاست‌های ریاضتی و تنبیهی چون سیاست‌های اصلاحات ارزشی، تحریم‌های اقتصادی و… امری ضروری‌ است.  

دو: در نتیجه‌ی این تحولات، افغانستان امروز بر اساس مطالعات جامعه‌شناختی از جمله تحلیل‌‌های همایون کاتوزیان[۱۲]، «جامعه‌ی کوتاه‌مدت» تعریف می‌شود. در این تعریف، ضمن نقد تاریخ‌نگاری آن‌چه ذیل تاریخ فهم می‌شود، مشمول حافظه‌ی تاریخی و دانش تاریخی، نی حول فرایندها و روندهای تاریخی که بر اساس رویدادهای تاریخی تکین و تعیین‌کننده هم‌چون کودتاها، فروپاشی‌ها، شورش‌ها و قتل‌های سیاسی خلاصه می‌شود. در جامعه‌ی کوتاه‌مدت، به دلیل فقدان روند ایجاد و استمرار ساختارهای سیاسی و اجتماعی، حافظه‌ی جمعی شکل نمی‌گیرد و یا به‌ صورت گزینشی، کوتاه‌مدت و مقطعی تراکم می‌یابد. بنابراین، در جوامع کوتاه‌مدتی چون افغانستان، تاریخ نزد عموم مجموعه‌ای از آغازها و پایان‌های ناگهانی و نابهنگام ــ بریده از بسترهای مادی و زمینه‌ای ــ درک می‌شود. در این جوامع، «فراموشی» به‌ مثابه‌ی شکلی از تاب‌‌آوری مقبولیت دارد و روایت‌های تاریخی عموما قهرمان‌محور و فردمحور است تا جریان‌محور و جنبش‌محور.

سه، پس از درک این دو نکته در پس‌زمینه‌ی تاریخی‌ است که الزام‌آوری اراده‌ی حلقات در قدرت به ساختن و پرداختن افسانه‌ها، ایماژها و اسطوره‌های تاریخی با بار هویت ملی و ارزش‌های ناسیونالیستی افراطی (به‌ مثابه‌ی الگوی مدرنیزاسیون غربی و ساختاری وحدت‌بخش) در افغانستان را می‌توان درک کرد. در این روند، خلق نمادها و نشانه‌هایی چون سرود، بیرق و دیگر نمادهای سیاسی به‌ هدف تعیین و توجیه از مرزهای ناسیونالیستی در فرایند دولت ـ ملت‌سازی مهم و اساسی‌ است. در این میان، تشبیهات و استعاره‌هایی چون مام میهن، مادروطن و… دیگر هم‌پوشانی‌های ناسیونالیستی میان بدن زن، خاک و قلمرو سیاسی در مدیریت و بهره‌جویی از هیجانات و حافظه‌ی جمعی در برابر تهدیدهای بیرونی، سرکوب مطالبات و منازعات سیاسی و هویتی همیشه کارآمد بوده است.

چهار: با نگاهی به تاریخ معاصر روند دولت ـ ملت‌سازی در سطح جهان باید اذعان کرد که این مساله مختص افغانستان نیست. مسایلی چون استقلال، حاکمیت ارزی، واحد پولی، زبان، هویت ملی و دیگر المان‌ها و ارزش‌های نمادین که وطن را مادر و خاک را به زن معادل می‌داند، منبع الهام و انگیزه‌ی بسیاری از گفتمان‌های ناسیونالیستی و مدرن به‌ مثابه‌ی بدیل گفتمان دینی در سراسر جهان است.

تاریخ استعماری؛ تماشای خویش در آیینه‌ی دیگری 

نکته‌ی حائز اهمیت در فهم پیچیدگی‌های تاریخ زنان افغانستان، درک پیامدهای جنگ‌های مستمر، فرسایشی و نیابتی‌ در نابودی زیرساخت‌های اجتماعی و سرمایه‌های انسانی طی بیش از نیم‌قرن معاصر در افغانستان است. بدیهی‌ است که در بستری که جریان‌های اجتماعی خودجوش و جنبش‌های مترقی و مردمی فضا و فرصت خلق روایت نداشته باشند، منابع و مستندات به‌ اصطلاح معتبر تاریخی در حوزه‌ی خلق روایت، نزد جریان‌های اصلی و مسلط حاکم و در قدرت بوده است. چنان‌چه در مباحث قبل نیز اشاره شد، آن‌چه ذیل آگاهی و خودآگاهی تاریخی در باره‌ی خویش به‌ مثابه‌ی سوژه‌ی انسانی ــ در قالب فرد و گروه ــ می‌دانیم از سوگیری‌ها و گفتمان‌های سیاسی وقت متاثر است. از این‌رو و به‌ زعم متفکران فمینیست انتقادی و شاخه‌های ضداستعماری آن، آگاهی خاصه در قلمروهای استبدادزده و استعماری برساخته‌ی گفتمان ایدئولو‌ژیک و هژمونیک قدرت در باره‌ی هویت، جنسیت، قدرت و دیگر مناسبات اجتماعی و متاثر از جریان اصلی تاریخ‌نگاری در باره‌ی ما به‌ مثابه‌ی دیگری و ابژه‌ی تاریخ از منظر فرادستانه و سلطه‌گرانه بوده است.

گواه این ادعا انبوه محتوایی‌ است که در بایگانی‌ها، آکادمی‌ها، موزه‌ها و دیگر منابع و مراکز رسمی بایگانی اسناد تاریخی در اروپا و غرب در باره‌ی افغانستان به‌ زبان‌های غیربومی در دسترس است. این روایت‌های گویا مستند هرچند در ظاهر از سوی نهادهای قدرت معتبر شناخته می‌شوند، اما چنان‌چه تا این‌جا تبیین شد، از لنزی بیرون و بریده با بستر رویدادها تبیین شده‌اند و الزاما خوانش‌های تاریخی مستقلانه، غیرجانب‌دارنه و خیرخواهانه در باره‌ی وقایع تاریخی و نیروهای رقم‌زننده‌ی آن نیستند. این اسناد اغلب از منظر منافع قدرت: روایت یا زاویه‌‌دید راوی در مستند قدرت در باره‌ی مناسبات اجتماعی و تاریخی این مرزوبوم و مردم آن مشمول زنان ثبت و درج شده است. برای نمونه، چنان‌چه به محتوای تحلیل‌ها، سفرنامه‌ها و نامه‌های به‌جا مانده از قلم سفیران و نمایندگان غربی در اواخر قرن نوزده و آغاز قرن بیست[۱۳] نگاهی بیندازیم، در این منابع به‌ کرار با نگاهی از بالا به مسایلی چون حفظ منافع قدرت‌های مذکور در منطقه از رهگذر تسلط به مرزها و موقعیت سوق‌الجیشی‌اش افغانستان برای تضمین مصالح‌شان اشاره شده است. به‌ عبارتی، تاریخ خون‌بار و خشونت‌بار جغرافیای سیاسی‌ای که ما ذیل افغانستان امروز می‌شناسیم، در برهه‌های مختلف نتیجه‌ی تقسیم منافع اقتصادی، تقابل‌های نظامی، ژئوپلیتیکی و ایدئولو‌ژکی ابرقدرت‌های منطقه و جهان است.

بدن زنان؛ میدان و بستر بحران

با این پیش‌زمینه، می‌توان تصویر دقیق‌تری از تاریخ زنان افغانستان و کندوکاو در باره‌ی مساله‌ی امکان سوژگی آنان ذیل تاریخ شفاهی به‌ دست داد. چنان‌چه متفکران و مورخان فمینیست با درک این پیچیدگی‌ها تلاش کرده‌اند که تاریخ زنان در جوامع جنوب و غرب آسیا و بخش‌هایی که در قطب‌بندی‌های شبه‌استعماری به ‌نقل از شهرزاد مجاب[۱۴] و نوال سعداوی[۱۵] «خاورمیانه» نامیده می‌شود را در بسترهای اجتماعی خودشان و از منظر تفکر انتقادی مطالعه کنند. از جمله‌ی این رویکردها می‌توان به آرای افسانه‌ نجم‌آبادی[۱۶] و والنتین مقدم[۱۷] در بررسی پیامدهای مدرنیزاسیون و نقش آن بر زندگی زنان در این کشورها اشاره کرد. به‌ زعم این دو مورخ فمینیست، مطالعه‌ی تاریخ زنان در منطقه‌ی غرق در بحران ما را نمی‌توان تنها به عوامل بومی و محلی تقلیل داد. چنان‌چه مقدم در مقاله‌ی «داستان دو کشور: دولت، جامعه و سیاست جنسیتی در ایران و افغانستان» می‌‌نویسد: «از دیرباز، افغانستان همیشه نمونه‌‌ای از یک «دولت ضعیف» بوده است چرا که مقامات مرکزی آن نتوانسته‌اند اهدافشان را برآورده کنند و یا روابط اجتماعی را شکل دهند و منابع را به روش‌های  مشخصی استفاده کنند[x]. از زمانی که مدرنیزه کردن در اوایل سده نوزدهم شروع شد، بسیاری از دولت‌ها و حکمرانان تلاش کرده‌اند تا هزینه زیاد مهریه و مراسم ازدواج را رد کنند تا از بدهکاری‌های محلی جلوگیری کنند و به روش‌های  قرض غاصبانه مالی پایان دهند و آموزش دختران را گسترش دهند. چنین تلاش‌هایی از سوی مقامات دولتی به شورش‌های عشیرتی منجر شد. برای مثال، برنامه اصلاحات شاه امان‌الله شکست خورد و این پادشاه در سال ۱۹۲۸، پس از اینکه یک شورش علیه فرستادن دختران به مدرسه، محدودیت‌ها درباره چند همسری و منع مهریه برپا گشت، مجبور به عقب نشینی شد»

اشاره‌ی وی به ابعاد اقتصادی سیاست‌های جنسیتی[۱۸] در افغانستان و آن‌چه به‌ مثابه‌ی نیروهای سازنده‌ی تاریخ این کشور پنداشته می‌شود، از مواردی‌ است که معمولا کم‌تر در تحلیل‌های فمینیستی جریان‌اصلی به‌ آن پرداخته می‌شود. هم‌چنین مقدم در بخش دیگر مقاله‌اش به شیوه‌ی تولید و نظام معیشتی افغانستان پرداخته و می‌نویسد: «افغانستان امروزی در موقعیتی قرار دارد که جمعیت شناس جان کالدول آن را «کمربند پدرسالاری» می‌نامد و یک نمونه افراطی از چیزی است که دنیز کاندیوتی آن را «پدرسالاری کلاسیک» نامیده است. در افغانستان، مانند دیگر مکان‌های  پدرسالار، واحد مرکزی اجتماعی، امتداد نظام خانوادگی است که در آن مردِ ارشد، بر همه افراد دیگر، از جمله مردان جوانتر، تسلط دارد. در میان زنان، سلسله مراتبی بر مبنای سن وجود دارد. زنان موضوع روش‌هایی از کنترل و تابعیت هستند که شامل آداب رفتاری مشخص، تفکیک جنسیتی و ربط دادن تقوای زنانگی به آبروی خانواده می‌باشد… پدرسالاری افغانی به شیوه تولید مبتنی بر شبانی عشایری، دامداری و کشاورزی، و کشاورزی حاکم است که همگی بر روی مرزهای دودمان پدری سازمان یافته است و به نظر می رسد که زنان و کودکان در تفکر مالکانه ادغام شده‌اند و به مرد تعلق دارند.»

بر اساس این تحلیل‌های انتقادی فمینیستی، بخشی از نزاع و تخاصم نیروهای سیاسی در درون و بیرون مرزهای سیاسی بر سر مهار و مدیریت نیروی کار و مازاد بدن زنان به‌ مثابه‌ی نیروی کار رایگان، ارزان و در دسترس بوده است. شاخصی که در تحلیل‌های رایج معمولا از آن چشم‌پوشی می‌شود و حتا در محافل دانشگاهی جریان‌اصلی نیز کم‌تر به آن اشاره می‌شود. حال آن‌که اگر از این منظر به رویدادهای تاریخی و پیش‌زمینه‌های اجتماعی از جمله ظهور یا سقوط نظام‌های سیاسی نظر دوباره انداخته شود، تاریخ زنان مشمول نیروهای دخیل در مدیریت و مهار نیروی کار آنان در کانون تاریخ  قرار می‌گیرد. بازنگری و بازخوانی تاریخ از منظر انتقادی و فمینیستی روشن می‌کند که چرا زنان افغانستان و وضعیت بغرنج و پیچیده‌ی آنان نی در حاشیه‌ی تاریخ که در کانون و متن رویدادهای تاریخ معاصر جای می‌گیرد. از این‌رو، بدیهی‌ است که برای اثبات یا ابطال داعیه‌ی عاملیت و سو‌ژگی تاریخی آنان را باید در پرتو اقتصاد سیاسی انقطاع‌ها و رویدادهای تاریخ سیاسی و بازی‌ها و برنامه‌های شبه‌استعماری سرمایه‌داری و بسترسازی‌های مادی و معرفتی آن بازشناسیم.

زنان، تکوین تاریخ و مساله‌ی مدرنیسم

فرای این‌ موارد، مساله‌ی تعیین‌کننده‌‌ی دیگر در بررسی تاریخ سرکوب/مقاومت زنان در افغانستان و منطقه، پیامدهای تقابل سنت و مدرنیته طی یک سده‌ی اخیر بوده است. چنان‌چه اشاره شد، از دوران استعمار پیر تا کنون شاهد سلطه‌ی سرمایه‌داری جهانی ذیل جنگ‌های نظامی و برون‌مرزی آن هستیم. سرمایه‌داری جهانی[۱۹] به‌ مثابه‌ی گفتمان سلطه با خلق دانش، زبان، کلان‌روایت و… ادراک و الگویی از واقعیت را خلق می‌کند که بعضا یک‌سویه و فروکاهنده است. بررسی تاریخ با محوریت بررسی چندوچون فاعلیت و عاملیت تاریخی زنان در فضای گفتمانی و فرهنگی استعمارزده‌ی منطقه‌ی ما و بازتاب آن بر زندگی و تاریخ زنان از حوزه‌های اصلی مطالعه‌ی مورخان و متفکران فمنیستی چون افسانه نجم‌آبادی است. وی در اثر نقادانه و شناخته‌شده‌اش «مردان بی‌ریش و زنان سیبیلو»[۲۰] با مراجعه به تاریخ معاصر ایران در بخش دگرگونی سکسوالیته تصریح می‌کند که چگونه آن‌چه ذیل دوگانه‌ی معاصر «مردانگی» و «زنانگی» به‌ مثابه‌ی یگانه شکل بود و باش متعارف جنسی و سکسوالیته‌ی بهنجار می‌شناسیم، اموری متآخر و متقارن با استقرار مدرنیته‌ی غربی‌اند. نجم‌آبادی با بررسی آثار و اسناد تاریخی از جمله اسناد آرشیوی، نامه‌ها، عکس‌ها و پیام‌های مکتوب نشان می‌دهد که آن‌چه ذیل «سیاست هویت» و «سیاست جنسی» جریان دارد، بیش از هر چیز محصول فرایند مدرنیته و نگاه خیره‌ی ما به‌ خویش در آیینه‌ی غرب است. او با تبارشناسی لیبیدو[۲۱] به‌ مثابه‌ی رانه‌ی فعال در تولید و بازتولید روابط قدرت، نشانه‌ها و نمادهای جنسیتی ذیل آن در تاریخ و ادبیات دوران قاجار و پیشامدرنیته، روی چرخش تاریخی در سنت فکری و ادبی زبان فارسی در قبال سکوسالیته نور می‌تاباند. به‌ زعم نجم‌آبادی، عمر آن‌چه ما به‌ مثابه‌ی عرف، اخلاق و هنجار در حوزه‌ی جنسیت می‌شناسیم، برخلاف م‍ظاهرش، امری متاخر و معاصر است. مطالعه‌ی نجم‌آبادی در این اثر بر این مساله‌ی اساسی متمرکز است که خاستگاه سکسوالیته، نقش‌های جنسی و جنسیتی، اخلاق و عرف ذیل آن را می‌بایست در بستر بومی و محلی و رویدادهای تاریخی از جمله سیاست‌های استعماری دنبال کرد. پژوهش او ثابت می‌کند که سکسوالیته‌ی مدرن در جوامع ما هم‌ارز و هم‌پوشان فرایند مدرنیزاسیون به‌ شیوه‌ی غربی است. او و دیگر هم‌فکران‌اش روشن می‌کند که موازی با موج مدرن‌‌سازی ساختار قدرت در ترکیه‌ی دوره‌ی اتاتورک، ایران دوران پهلوی اول و افغانستان دوره‌ی امانی که بیش از هرچیز نتیجه‌ی تاثیرپذیری مستقیم از فرهنگ جنسی غربی به‌ مثابه‌ی فرهنگ هژمون بود، نخبگان سیاسی و اجتماعی وقت در نتیجه‌ی درونی‌کردن تجربه‌ی تحقیر و برای بری ماندن از اتهام «نامتمدن»، «بدوی» و «بربر»، تمام اشکال سیال میل‌ورزی و عمل‌ورزی در حوزه‌ی سکسوالیته را منسوخ کردند.

آشنایی با نجم‌آبادی با وجود نقدهای جدی‌ای که به آرای او وارد است، تثبیت می‌کند که رشد اشکال نوین نظم اجتماعی حاصل دگردیسی شکل خانواده‌ی غیرهسته‌ای با خانواده‌ی هسته‌ای، دگرجنس‌گرا، مرکزنشین و طبقه‌ی متوسط برای دهه‌ها با اسلوب‌ها و اخلاقیات بخش کثیری از نظم اجتماعی در جامعه‌ی سنتی در تقابل بود. تقابلی که در برهه‌هایی از تاریخ منجر به بروز تشدید منازعات و تنش‌ میان نیروهای اجتماعی در دو اردوگاه سنت (طبقات و نیروهای اجتماعی محافظه‌کار) و تجدد (طبقات و نیروهای اجتماعی نوگرا) بود.

در خلاصه‌ترین صورت‌بندی و با اغماض می‌توان گفت: تاریخ زنان در افغانستان و منطقه را نمی‌توان از تاریخ روند دگردیسی‌های دیگر اجتماعی از جمله دگرگونی‌های سیاسی، اجتماعی و طبقاتی فرایند مدرنیزاسیون و تبعات آن منفک پنداشت. چنان‌چه تحول در مناسبات لیبیدویی و سکوسالیته و به‌ تبع‌‌ آن رسمیت‌ بخشیدن به هنجارهای اخلاقی و ارزشی جنسیتی و قوانین حقوقی ذیل آن در بسا موارد محصول این فرایند بود. از این‌رو، آن‌چه ما زیرمجموعه‌ی حقوق زنان، مشارکت سیاسی آنان… و دیگر مفاهیم ملهم از تحولات جهانی می‌فهمیم، دگردیسی از بالا برای تغییر ساختارهای قدرت و سلطه‌اند که بعضا در تقابل با پیش‌زمینه‌های مادی و شیوه‌های تولید اجتماعی و تقسیم اجتماعی کار در جوامع و بسترهای اجتماعی جوامع ما قرار گرفته‌اند. پیامد درازمدت این تحولات، درونی‌کردن و عمومیت‌بخشیدن به هویت‌های جنسی دوگانه و تقلیل آن به‌ دوگانه‌ی مرد/زن یعنی جنسیت‌های مردانه/زنانه در تمام وجوه اجتماعی و نقش‌های بازتولیدی بود. درکی که به‌ پشتوانه‌ی نهادهای رسمی به‌ مثابه‌ی هنجاری طبیعی تعریف و هنجارهای پیش از خود را از بنیاد دچار بازبینی و بازتعریف کرد.

توالی تاریخی سرکوب و سو‌ژگی زنان

چنان‌چه اشاره شد، تاریخ زنان و توابع آن مشمول «سرکوب» و «سوژگی»، اموری جبری، از پیش مفروض و ازلی نیست. نیروهای مادی و ساختارهای مشخص اجتماعی و برساخته‌های اقتصادی و اخلاقی ذیل آن برسازنده‌ی تاریخ و درک تاریخی ما است. بدیهی‌ است که شناخت امکان‌ها و امتناع‌های زنان و در متن تاریخی آنان در افغانستان نیز امری مجزا و مستقل از بسترهای تاریخی سیاسی و اجتماعی نیست. پیش از هر ارایه‌ی پاسخ سلبی یا ایجابی صرف به این مساله نیاز است که تحلیل‌ها و داده‌های علوم اجتماعی در باره‌ی افغانستان مطالعه و مرور شود. برای نمونه می‌توان به نظریات جمعیت‌شناسان و مردم‌نگارانی چون جان کالدول[۲۲] «درنظریه‌ی کاهش زادآوری»[۲۳] مراجعه کرد. سازوکار نظم اجتماعی در بخش‌هایی از جنوب آسیا بر اساس تحلیل روابط اجتماعی و شناخت شیوه‌ی تولید و معشیت‌اش در کمربند پدر/مردسالاری قرار دارد.[۲۴] یعنی فرای تحولات صرف سیاسی و دگردیسی‌های آنی اقتصادی و اجتماعی، عمده‌ی جمعیت ـ فارغ از هویت و جنسیت ـ شیوه‌ی خاصی از انتقال ثروت بر بنیاد تقسیم اجتماعی کار بر اساس جنسیت، فرادستی یک جنس بر جنس دیگر را درونی کرده و به‌ مثابه‌‌ی امری ذاتی، طبیعی و مفروض به رسمیت می‌شناسند. بر اساس آرای کالدول و با کالبد شکافی ساختار خانواده‌ی شبانی/دهقانی می‌توان توضیح داد که دست‌ پنهان تحولات تاریخی و ساختاری تعیین‌کننده چون فروپاشی‌های سیاسی، شکاف‌ها و تضادهای اجتماعی، جابه‌جایی‌های جمعیتی و اردوگاه‌بندی‌های اجتماعی بر سر گسل‌هایی چون سنت و مدرنیته در جوامع جنوب‌جهانی از جمله افغانستان برای حفظ قدرت و نظم اجتماعی‌ای‌ است که در فقدان زیرساخت‌های اقتصادی و سیاسی مدرن، به‌ مثابه‌ی یگانه امکان و ابزار بقای انسانی، کارساز است. به‌ عبارتی، مادام که زیربناهای نهادی از جمله اقتصاد، آموزش، فرهنگ، سیاست و … به‌ مثابه‌ی نظم اجتماعی و شیوه‌ی تولید مادی جامعه متحول نشود، موقعیت زنان آن جامعه نیز بنا بر ضرورت در حفظ نظام اجتماعی موجود و پیش‌گیری از فروپاشی مطلق در این جوامع تداوم می‌یابد.

جامعه‌ی کوتاه‌مدت و امر تاریخی

چنان‌چه اشاره شد، افغانستان به‌ عنوان جامعه‌ای کوتاه‌مدت، کماکان در رده‌ی توسعه نیافته‌ترین، غیرتولیدی‌ترین و وابسته‌ترین نظام‌های تولیدی و معیشتی دسته‌بندی می‌شود. بخش عمده‌ی جامعه به دلیل فروپاشی‌های مستمر اقتصادی و سیاسی، مرکزگرایی سیاست‌های توسعه و … زیر خط فقر مطلق قرار داشته و بر اساس داده‌ها در تامین یک‌ وعده‌ی غذای روزانه، سرپناه و حداقل‌های زندگی روزمره دچار چالش و مشکلات ساختاری‌اند. آمار مرگ‌ومیر به‌ طور کل و مرگ‌ و میر زنان و نوزادان به‌ دلیل فقدان راه‌های مواصلاتی و عدم دسترسی به مراکز درمانی و آموزشی معدود و موجود، در قعر جدول جهانی بهداشت و از نظر دیگر شاخص‌های رفاه اجتماعی مشمول ثبات شغلی، روانی و … در قعر رده‌بندی‌های جهانی‌ است. جامعه‌‌ی افغانستان برای دهه‌ها است که در سطحی گسترده گرفتار خشونت ساختاری، فروپاشی‌های مکرر سیاسی و در نتیجه، بحران تمام‌عیار انسانی در سطح تنازع بقا فرو کاسته شده است. در این میان، استقرار نظام‌های سیاسی غیردموکراتیک، ایدئولو‌ژیک، فاسد، دست‌نشانده و وابسته نیز مضاعف موازی با نابسامانی‌های امنیتی منطقه‌ای و منازعات مستمر نظامی و دیگر پیامدهای موقعیت سوق‌الجیشی شرایط زندگی عامه خاصه گروه‌های اجتماعی ‍آسیب‌پذیر مشمول کودکان و زنان را در بن‌بستی تمام‌عیار قرار داده است.

با این‌ اوصاف و با اذعان به‌ تمام این مسایل، وقتی از مفاهیمی چون تاریخ، سوژگی و سرکوب زنان می‌گوییم، مراد ارجاع به اراده‌ی فردی آنان به‌ مثابه‌ی سو‌‌ژهای تک‌افتاده در ساختن تاریخ و نقش‌آفرینی در مسیرها و سیرهای تاریخی نیست. وقتی از زنان و تاریخ آنان می‌گوییم، به امکان‌ها و امتناع‌های متکثر و متضاد زنان در ساختار درهم‌تنیده‌ی سیاسی و اقتصادی‌ای اشاره می‌کنیم که ممکن است موقعیت آنان را در تقاطع‌ها و گره‌گاه‌های اجتماعی و بسته موقعیت و نسبت‌شان با قدرت، ذیل یک هویت مشترک صورت‌بندی نکند. از این‌رو، بر خلاف روایت‌های مسلط در باره‌ی فیگور یک‌دست‌پندار «زن افغان» نمی‌توان شواهدی دال بر یک‌پارچگی آنان در بستر افغانستان یافت. از این‌رو، می‌بایست به روایتی که در محافل جریان اصلی طی دو دهه‌ی اخیر در باره‌ی زنان افغانستان در رسانه‌ها و افکار عمومی بازنمایی می‌شود، به دیده‌ی تردید نگریست. زیرا این روایت در اغلب موارد از دو گانه‌ی تقلیل‌دهنده‌ی «قربانی» و«قهرمان» فراتر نمی‌رود.

خاصه طی دو دهه‌ی گذشته، در حالی‌که زنان مرکزنشین از جمله زنان طبقه‌ی حاکم و اقشار برخوردار از امتیازات و مواهب طبقات شهری به‌ عنوان «قهرمان» بازنمایی شدند، در روی دیگر سکه، زنان مناطق پیرامونی و غیرشهری، «قربانیان» مطلق و منفعل در انتظار رهایی بازنمایی می‌شدند که نیازمند نجات‌بخش بیرونی‌اند. این خطای روایی چنان‌چه تا کنون شاهد تبعات سیاسی و طبقاتی آن هستیم، هم‌زمان که زنان را فاقد ظرفیت و عاملیت ذاتی معرفی می‌کند، با تقلیل مساله‌ی فرودستی زنان به اراده‌ی مردان، آن را از پس‌زمینه‌های تاریخی و مادی‌اش خارج می‌کند. در این رویکرد، به‌ طور ضمنی مردان غیرسفید و غیراروپایی جوامع جنوب‌جهانی به‌ مثابه‌ی دشمن زنان و عنصر اصلی تخاصم و تبعیض جنسیتی بازشناسی می‌شوند. چنان‌چه در آثار نظریه‌پردازان فمینیست جنوب جهانی چون گارگی بهتا چاریبا[۲۵] در اثرش «مردان تیره‌پوست خطرناک: جنسیت، خشونت و فمینیسم در خدمت جنگ با تررو» این رویکرد ‍با وجود داعیه‌ی فمینیستی در فرجام به ابژه‌انگاری زنان در مناطق غیراروپایی به‌ طور کل و زنان مسلمان به‌ طور خاص، دامن می‌زند. او نشان می‌دهد که  سیاست‌های جریان اصلی فمینیسم غربی با اهریمن‌پنداری و انسانیت‌زدایی از مردان این مناطق به اجرای سیاست‌های سودآور استعماری و سرمایه‌داری جهانی در قالب جنگ‌های نظامی فرسایشی می‌انجامد. این رویکرد هم‌‌چنان به انکار وجود تنوع، تکثر و تضادهای تاریخی و اجتماعی‌ در میان زنان متمایل بوده و با یک‌سان‌سازی آنان به‌رهیات‌های شبه‌فاشیستی در باره‌ی زنان مشروعیت می‌بخشد.

مقاومت و پیش‌روی آرام زنان

در دهه‌های پسین، با توجه به ناکارآمدی نگرش‌های رایج تحلیلی که با ساده‌سازی پیچیدگی وضعیت زنان تاریخ آنان در افغانستان را به‌ مثابه‌ی جبر تاریخی معرفی می‌کنند، رویکردهای بدیلی در میان متفکران جنوب جهانی به‌ میان آمده است. برای نمونه می‌توان به تحلیل‌ها و پژوهش‌های بسیاری از متفکران فمنیستی از جمله شهرزاد مجاب و آصف بیات اشاره کرد. آشنایی با آرای این دو متفکر خاصه پروژه‌های فکری و پژوهش‌های نظری آنان در امر استعمارزدایی از دانش در دو اثر «زندگی به مثابه‌ی سیاست، گونه مردم عادی خاورمیانه را تغییر می‌دهند» و «زنان کرد: در بطن تضاد تاریخی فمینیسم و ناسیونالیسم» ضروری‌ است. به‌ زعم نگارنده، مطالعه‌ی این دو اثر برای شناخت پیچیدگی‌های جوامع جنوب و غرب آسیا از جمله خاورمیانه و جنبش‌های اجتماعی زنان در ایران، کردستان و دیگر کشورهای مسلمان و فهم گشایش‌ها و فروبستگی‌های تاریخی فرا راه زنان ره‌گشا است. با مرور آثار و آرای آنان در باره‌ی مفاهیم مرتبط با تاریخ، می‌توان به چند نکته‌ی حیاتی در باره‌ی تاریخ زنان و مقوله‌ی سوژگی و سرکوب آنان در افغانستان دست یافت:

یک: سرکوب و سوژگی مقولاتی درهم‌تنیده و چندلایه‌ است. واقعیت این است که مساله‌ی سو‌ژگی زنان را نمی‌توان از زمینه‌های سرکوب آنان منفک دانست. از این‌رو، نظریه‌ها، دانش و روایت غالب فمینیسم نئولیبرال غربی بسنده نیست و نمی‌توان تنها از رهگذر سیاست هویت مبتنی بر جنسیت به درک جامعی از این مساله رسید. به‌ عبارتی، پرداختن به تاریخ سرکوب/مقاومت به‌ شدت وابسته به شناخت جامع پیش‌زمینه‌ها و توابع دیگر اجتماعی در بستر تاریخی آنان است.

دو: برای رسیدن به فهم جامع از سو‌ژگی/سرکوب زن افغانستان نخست باید موقعیت او را در گره‌گاه‌هایی چون مناسبات قدرت و روابط اجتماعی ذیل آن مشمول طبقه، قومیت، مذهب، مهاجرت، استعمار، جنگ و … تدقیق کرد. برای فهم اشکال سوژگی نیاز است که اشکال و ساختار سرکوب را شناخت.

سه: برای شناخت سوژگی گروه‌های متکثر زنان خاصه ساکن در جوامع مسلمان، زنان سیاه، زنان کارگر و … نیاز است که نظرگاه‌های نظری مستقلی را برای شناخت شیوه‌های تولید و نظام معیشتی زیست‌بوم آنان به‌ کار بست. صرف اشتراک در مقوله‌ی جنسیت و هویت نمی‌تواند میان تجربه‌ی زیستی زن اروپایی و غیراروپایی یا زن مرکز و پیرامون و … یک‌دستی و یک‌پارچگی ایجاد کرد.

چهار: در نتیجه‌ی قطب‌بندی‌های قدرت سیاسی معاصر، روایت‌های تاریخی و غالبی‌‌ای که زنان منطقه را در دوگانه‌های تقلیل‌گرایانه‌ی قربانی/قهرمان در خدمت گفتمان حاکم سیاسی‌ و نقشه‌ی راهی برای مشروعیت‌بخشی برای انواع مداخله‌ با داعیه‌ی رهایی زنان است. این روایت، امتداد گفتمان استعمار است و نقش استعمار و مداخله‌ی نظام‌های سلطه‌ی جهانی را پنهان و از موقعیت زنان، تاریخ‌زدایی و سیاست‌زادیی می‌کند.

پنج: آن‌چه ما ذیل فمینیسم می‌شناسیم، مشمول گرایش‌های روشن اقتصاد سیاسی‌ ات. فمینیسم پیش از هر تعریف تقلیل‌گرایانه‌ یک مفهوم نظری، فکری، فلسفی و سیاسی‌ است که الزاما مقوله‌ای صرف اروپایی و غربی نیست. فمینیسم بسته به زمینه‌ی تاریخی و اجتماعی شکل‌گیری آن در مناطق جغرافیایی مختلف می‌تواند بر اساس اولویت، امکان‌ها و ضرورت‌های محلی و منطقه‌ای متکثر باشد. بنابراین، بدیهی‌ است که نسخه‌های جنوب جهانی فمینیسم با اشکال آن در اروپایی و غربی متفاوت باشد و برخلاف رویکرد فایده‌گرایانه و فردمحورانه در این جوامع، در رویکرد و رهیافت تابع این الگو نباشد. چنان‌چه تاریخ زنان در افغانستان از جمله جنبش زنان در برابر طالبان با شعار «نان، کار، آزادی» نشان می‌دهد که رویکرد غالب در میان جنبش‌های زنان بیش‌تر به‌سوی احقاق منافع جمعی متمایل بوده است. به‌ عبارتی، امکان و امتناع‌های زنان در قبال تاریخ‌شان تنها در پرتو و پیوند با تحولات ساختاری کلان قابل مشاهده است. زنان افغانستان و منطقه‌ی ما برخلاف روایت مسلط، با وجود تمام محدودیت‌ها و موانع ساختاری در تمام تحولات معاصر از ره‌گذر تاب‌آوری، چانه‌زنی و نقش‌های اغلب پنهان در بقای جامعه نقش داشته‌اند. به‌ طور مشخص زنان افغانستان در جنبش‌های پیش‌روی چون جریان‌های اعتراضی ضدجنگ، جنبش دانشجویی، نهضت‌های ضداستعماری، جنبش‌های ضدبنیادگرایی و نیز گذار جامعه از جنگ‌های ویران‌گر به‌ صورت مستقیم و غیرمستقیم نقش داشته‌اند.

شش: تغییرات از بالا به‌ پشتوانه‌ی فرامین سیاسی و در فقدان زمینه‌های مادی و معیشتی منجر به آزادی و رهایی فراگیر زنان اقشار مختلف و به‌ گونه‌ی پایدار نمی‌شود. چنان‌چه در تجربه‌ی زنان افغانستان، ایران و منطقه قابل مشاهده است، پژوره‌ها و برنامه‌ی صرف‌ قهری و حکومتی که چه در قالب رویکردهای مدرن و چه سنتی، اغلب به بقای الگوهای مردسالار و جنسیتی دامن می‌زند. برای نمونه می‌توان این مس‍اله را در برهه‌های تاریخی مشروطه – شاهی، دهه‌ی منتسب به دموکراسی و دو دهه‌ با نام جمهوریت و نمونه‌هایی منطقه‌ای چون کشف حجاب از سوی پهلوی اول در ایران و روی کار آمدن جمهوری اسلامی مطالعه و مشاهده کرد. به‌ عبارتی، استفاده از نیروی قهری چه با توجیه رهایی و نجات‌بخشی زنان چه با منطق صیانت و حفاظت از آنان دو روی یک سکه‌اند. مادام که بدن و ذهن زن از رهگذر فرایند توسعه‌ی مادی، فکری و اجتماعی از انقیاد نیروها و گفتمان‌های متکثر سلطه خارج نشود، همواره میدان و منبع تخاصم، توجیه، تولید و بازتولید سیاست‌ورزی‌های سلطه‌گرانه و جنسیت‌زده در دو سطح جهانی و محلی باقی خواهد ماند.

هفت: چارچوب‌های نظری بیگانه و بریده از متن اجتماعی زنان در منطقه، امکان و ابزار شناخت و درک شیوه‌ها و اشکال سکوب/مقاومت تاریخی و بومی زنان را ندارد. اشکال، استرانژی‌ و ابزار مقاومت زنان را می‌بایست با اشکال و شیوه‌های سرکوب و با توجه به شدت و شتاب آن سنجید و شناخت. از این‌ منظر، معیارهای دانش و ملاک‌های اعتبارسنجی جریان‌های فمینیسم نئولیبرال در قالب تعاریفی چون جنبش زنان، تاریخ این جنبش‌ها و چگونگی عملکرد آن اعتبار و استناد چندانی برای توضیح وضعیت زنان در افغانستان و منطقه را ندارد.

هشت: پیش‌شرط شناخت تاریخ زنان افغانستان بررسی تجربه‌ی زنان در جنوب جهانی و مطالعه‌ی زمینه‌ای تاریخ زنان منطقه در فلسطین، پاکستان، کردستان، ایران و… است. در صورتی می‌توان به درک امکان‌ها و انسدادهای تاریخی زنان در افغانستان و مساله‌ی سوژگی/سرکوب آنان نایل آمد که بر زمینه‌های و بسترهای زیست‌بوم آنان نور تاباند. چنان‌چه یافته‌های مورخان تاریخ شفاهی زنان نشان می‌دهد، زنان در تاریخ منطقه نی قربانیان صرف که بازیگران خاموش مبارزات عدالت‌طلبانه و پیش‌رو اجتماعی در برابر استبداد داخلی و بیرونی بوده‌اند.

نتیجه‌گیری

چنان‌چه مورخان انتقادی چون کاتوزیان، نجم‌آبادی و… مدعی‌اند که اساس و بنیان غالب کژفهمی‌ها در باره‌ی تاریخ در به‌ کارگیری نظریه‌هایی است که بیش از انطباق با واقعیت‌های پیچیده‌ی جوامع منطقه خروجی نگاه اروپا و غرب است. به‌ عبارتی، برای فهم تاریخ زنان در افغانستان بیش از آشنایی با زمینه‌های جامعه و ساختار اروپایی باید متن و مناسبات جامعه‌ی بومی را بازشناخت. وقتی از تاریخ زنان افغانستان و امکان روایت در باره‌ی آنان، از سوی آنان و برای آنان به‌ مثابه‌ی گروه اجتماعی سرکوب‌شده می‌گوییم، به‌ طور ضمنی به بسترهای اجتماعی‌ای که این موقعیت را بقا و تداوم می‌بخشد، اشاره می‌کنیم. تاریخ را تنها اراده‌ی فردی برای تحقق سوژگی انسانی شکل نمی‌دهد؛ مناسبات تولید[۲۶] و نظام معیشتی و روابط قدرتی که به آن نظام و مشروعیت می‌دهد و نیز نیروهای اجتماعی‌ای که منتفع و مسبب ایجاد آن می‌شوند نیز بخشی از تاریخ و امکان‌های تاریخی‌اند. درکی که ذیل مفاهیم سو‌ژه‌ی شهروند در حوزه‌ی جنسیت و تحلیل سوژگی و ابژگی از این‌ آدرس در قالب تقلیل‌یافته‌ در اشکال مشارکت سیاسی مراد می‌شود، ملهم از فرایند چندین‌سده تحول در اقتصاد سیاسی و ژئوپلیتیکی در جوامع غربی است. این فرایند مسیری تاریخی از ظهور جنبش اصلاحات دینی، انقلاب‌ صنعتی، ایجاد دولت – ملت‌ها، اخلاق پروتستانی، رونق فردگرایی و فایده‌باوری تا استقرار ارزش‌های مدرن شهروندی و به تبع آن تولید اشکال دانش، زبان و معیشت مادی ذیل آن است که در نتیجه‌ی دگردیسی‌های‌ پایدار و طی فرایندهای طولانی رقم خورده است. آن‌چه ذیل علوم انسانی غربی و فمینیسم اروپایی نامیده می‌شود، خروجی مستقیم و بدون واسطه‌ی این دگردیسی‌ها و انواع ضرورت‌های نظری‌ محصول انقلاب‌های اجتماعی است. آن‌چه رهایی زنان در غرب فهم می‌شود ـ اگر قائل به آن باشیم ـ محصول روندی تاریخی در جغرافیای سیاسی‌ و مناسبات مادی‌ای‌ است که از دل عصر روشنگری: انقلاب‌ صنعتی، انقلاب ایدئولو‌ژیک، انقلاب جنسی و دیگر فرایندهای تاریخی در ساختارهای اجتماعی و سیاسی کشورهای اروپایی و اغلب غربی در چند قرن پسین پدید آمده است. در فقدان پیش‌زمینه‌هایی که بستر دگردیسی ساختاری و مادی شکوفایی و پویایی اجتماعی را مهیا کند، نه تنها زنان که بخش عمده‌‌ای از جامعه‌ی انسانی گرفتار جبر و جباریت تاریخی و دانش اروپامحوارنه‌ی ذیل آن خواهد بود. با ارجاع و اقتباس این مفاهیم در فرصت بعدی خواهیم دید که در تجربه‌ی زیسته‌ی زنان افغانستان چه امکان‌ها و امتناع‌هایی برای تثبیت سوژگی سیاسی و تاریخی در بستر پر گسست بومی در اختیار داشته‌اند و برای فهم دقیق آن روی چه بالقوگی‌هایی می‌توان نظر انداخت.

 


[۱] Intersectional

[۲] ‌Black Feminism

[۳] Subaltern Studies

[۴] History From Butten

[۵] Afghan Women

[۶] Gorg W.Bush

[۷] Modernisation

[۸] Cold War

[۹] Socialism

[۱۰] Imperialism

[۱۱] Soviet Union

[۱۲] Homa Katouzian

[۱۳] برای نمونه می‌توان به آثاری چون گذر از افغانستان (Across the Afghan Frontier,۱۸۹۷) اشاره کرد.

[۱۴] Shahzad Mojab

[۱۵] Nawal El Saadawi

[۱۶] Afsaneh Najmabadi

[۱۷] Valentine Moghadam

[۱۸] Gender Politics

[۱۹] Global Capitalism

[۲۰] با وجود نقدهایی که به‌دلیل فقدان تحلیل طبقاتی به این اثر وارد است، این اثر کماکان در تبیین نقش لیبدو در تولید و بازتولید روابط قدرت موفق عمل کرده است.

[۲۱] Libido

 

[۲۲] John C. Caldwell

[۲۳] Theory of Fertility Decline (Population and social structure)1982

 

[۲۴] توضیح: نویسنده: به‌طور خاص به تبیین جغرافیای سیاسی افغانستان وقت نپرداخته اما با توجه به تحلیل‌های دقیق جمعیت‌نگاری وی درباره‌ی شیوه‌ی تولید و بازتولید ثروت و انتقال آن در ساختار اجتماعی خاصه خانواده‌ی شبانی-دهقانی در جنوب و غرب آسیا آرای او شناخت خاستگاه فرودستی زنان اساسی پنداشته می‌شود.

[۲۵]  Gargi Bhattacharyya

[۲۶] «مناسبات تولید» را باید در سطح سطح فهمید. در سطح نخست به روابط و سازوکار استخراج سود و مازاد است که در هر شکلی از تولید اجتماعی، شیوه‌ و سرشت خاصی دارد مثلا در نظام سرمایه‌داری، مراد از تولید، تنها تولید «ارزش» است و «مازاد» در قالب «ارزش اضافی» فهم می‌شود. از سوی دیگر، مناسبات تولید هم‌زمان به شیوه‌ای پویا و درون‌ماندگار از رابطه‌ی قدرت میان صاحبان قدرت و نیروی کار نیز اشاره دارد زیرا استثمار همواره با اعمال قدرت همراه است.